من وقتایی که یهو خیلی چیزا سختم میشه اینو به خودم میگم که شاید کمکم کنه ادامه بدم. The carousel never stops turning. اگه خیلی حالم بد باشه ته مغزم به جای گفتن این جمله صدای مارلا رو میشنوم که لباس صورتیش رو پوشیده و انگشتای بلندش رو رو صندلی میکشه و یه نیم نگاهی به عقب میندازه و زیر لب میخونه Gotta get off, goa get
Out of this merry-go-round. مارلا و لباس صورتیش تو ذهنم شبیه افسردگی میمونن. وقتی میاد میفهمم باید بندازمش بیرون. باید جای چرخ و فلکش رو با سفیهی فضایی اینتراستلار عوض کنم و به تیکهی دوم آهنگ where we're going هانس زیمر فکر کنم. فکر کنم تو کهکشان تاریکم و یهو نور میبینم همونجوری که معلق بین زمین و هوام. بچرخم و گم بشم و پیدا بشم و برم تو سیاهچاله و کرم چاله و بیام بیرون و به نور نزدیکتر شم. شاید حتی خودمم نور بشم. بتابم به یه سری گیاه که رشد کنن. یا برگردم تو کرهی زمین و به چرخ و فلک مردیت برسم و دوباره برگردم به همون چیزی که از اول بودم. خودم اصلا نمیفهمم دارم چی مینویسم ولی اینا رو گفتم که یادم باشه الان که نشستم تو تختم و دارم هانس زیمر گوش میدم بیشترین چیزی که باهاش میتونم ارتباط برقرار کنم بادکنک هلیومیمه و نه هیچ چیز دیگهای.
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشفی