مهد کودک بوی قیمه ی بد مزه میداد. مجبورمون میکردن کارای مسخره انجام بدیم. الکی بچه ها سرو صدا میکردن. ژیمیناستیک دوست نداشتم. به مامانم گفتم من تو خونه با آرامش میتونم کارایی که دوست دارم رو انجام بدم و دیگه اونجا نمیرم. مامانم دید حرفام منطقیه. دیگه نرفتم.
بچه بودم از مسیح میترسیدم. زورش از من بیشتر بود و انگار هیچوقت دلش نمیسوخت برام و نمیفهمید که دردم میاد. تنها راه فرارم وقتایی که یهو شروع میکرد حرکتای کشتی کجو روم اجرا کنه جیغ و داد کردن بود و صدا کردن مامانم. مامانمم میومد جدامون میکرد تا دفعه ی بعد. یه بار مسیح منو زد زمین. قبل اینکه بتونم جیغ بزنم دستشو گذاشت رو دهنم.گفت کسی قرار نیست نجاتت بده. همیشه مامان باهات نیست. از خودت دفاع کن. از اون به بعد دیگه جیغ نزدم. دیگه دعوا های مسیح دعوا نبود. تمرین بود. دهن و دماغمم خون میومد و من دفاع میکردم. موهامو کوتاه کردم. کلاه گذاشتم سرم. مسیح نمیذاشت پلی استیشن بازی کنم. ۳۰ روز بازی کردنشو نگاه میکردم ۱ روز میذاشت بازی کنم. قبل شروعش میگفت مبینا یه تورنومنت کامل باید بازی کنی. نمیشه وسطش بری. منم خر بودم میگفتم باشه . یه تورنومنت ۱۰ ساعت طول میکشید. تمام ۴ ساعت آخرو تا ثانیه ی آخر گریه میکردم.
برعکس مهد کودک عاشق آمادگی بودم. زری جون لباس رنگی میپوشید و ازمون میپرسید چی کار دوست داریم بکنیم. بهم نقش اصلی تئاترمون رو داد. دیالوگای همه رو حفظ کرده بودم. همه از اجرام خیلی خوششون اومده بود. بچه ها حسودی میکردن ولی قبول کردن و تا آخر دبستان نقش اصلی تئاتر ها موندم.
دوم دبستان کلاس ارف رفتم. وقتی فلوت خریدم شبانه روزی فلوت میزدم و مطمئنم خانواده میخواستن بکشنم. کلاس ارف هامون رو دوست داشتم چون خیلی آدمای باحالی توش بودن و با اینکه درسا هم تو کلاسم بود من کلی دوستای دیگه پیدا کرده بودم. پارمیدا رو خیلی یادمه چون خوشگل بود و یاد آرورا تو زیبای خفته میفتادم باهاش. از بهترین خاطرات کودکیمم روز کنسرت تو خانه هنرمندانه. همه چیزو به هم ریختیم از زیر و روی میز بین وسایل باله ی بچه ها میرفتیم. دوست کامیابو اذیت می کردیم و بهش به جای عرشیا میگفتیم پرشیا و عرشیا حرص میخورد. حتی تو فیلمم هست که من وسط سرود بر میگردم و آورم میگم پرشیا و عرشیا چپ چپ نگاهم میکنه.
پیانو شروع کردم و جدا یادم نمیاد کی این انتخابو انجام دادم. معلم پیانوم انقدر گوگولی و دوست داشتنی بود که عاشق تمرین کردن پیانو شده بودم فقط برای اینکه بهم چیزای باحال تری یاد بده.همه چی خوب بود تا وقتی که رفت از ایران و من آواره ی معلمای دیگه ای شدم که دیگه هیجکدوم رو به اندازه ی آقای لطفی دوست نداشتم. اولین آهنگی که بهم یاد داد پلنگ صورتی بود.هنوز میشینم پای پیانو برای خودم آروم پلنگ صورتی میزنم.
سوم دبستان رفتم انگلیس. به هر خاطره ای ازش فکر میکنم حتی اگه مطمئن باشم که توش بارون نمیومده هوا بارونیه. شاهتوت چیدن تو بارون. غذا دادن به ماهیا تو بارون. اتوبوس سواری تو بارون. پیک نیک تو بارون. گیر کردن تو باجه ی تلفن با دوستایی که 1 روز باهاشون دوست بودم و هنوز یادشون میفتم تو بارون. دکتر تو بارون. کاخ تو بارون. موزه تو بارون. قطار تو بارون. انگلیس اتوپیای بچگی من بود. انقدر دوستش داشتم که شبا قبل خواب فکر میکردم که کاش میتونستم همه رو با خودم بیارم. نورا و مسیح و بابا بعد میفهمیدم که اینجوری از مامان بزرگ هام و بابا بزرگم دور میشیم. میگفتم اونا رم میارم. پس دایی ها و خاله هام چی؟ اونارم میاریم. شبا انقدر این فرایند ادامه پیدا میکرد تا یه این نتیجه میرسیدم کاش همه ی کسایی که میشناسم با همه ی کسایی که میشناسن بیان اینجا و مراقب باشم کسی تنها نمونه. و بعد گریه میکردم و میخوابیدم.
پنجم دبستان اولین باری بود که یکی از دوستای صمیمیم دیگه نبود.آویسا رفت کانادا. یادمه خیلی طول کشید تا قبول کنم دیگه آویسایی وجود نداره که موقع زوو بازی کردن تو تیمم باشه. یا کسی که خونشون بلوک بقلیمون باشه و هی بتونم برم خونشون آناستازیا ببینم و دیوونه بازی در بیاریم. فکر میکردم حداقل بعد اینکه آویسا بره بقیه هستن.نمیدونستم دیگه قرار نیست پایین خونه ی ملیکا اینا والیبال و زوو بازی کنیم. یا برم خونشون و با فراز پلی استیشن بازی کنیم. نمیدونستم دیگه نمیریم استخر و تو استراحتش رانی و چیپس بخوریم. روحمم خبر نداشت یه سال بعدش دیگه قراره همه ی دوست هام فقط آشنا باشن برام..
راهنمایی برام خیلی عجیب بود. تقریبا تا قبل اینکه برم راهنمایی تمام زندگیم تو آتی ساز جمع میشد. مدرسم 100 قدم باهام فاصله داشت. همه ی دوستام اینجا بودن. قرار هامون اینجا بود. حتی کادو ی تولدم از همینجا برای هم می خریدیم. و بعد با بقیه ی جهان آشنا شدم. تبلیغای مغازه های نزدیک خونه ی سبا اینا خیلی برام جذاب بود. بانک رفاه، لایکو. یادمه دم ورودی کوچشون یه ساختمو بود شیشه هاش شبیه تیکه ی اول وارنر برادرز بود که تو هری پاتر نشون میداد.
قبل شروعش راهنمایی مادر بزرگم فوت کرد. خیلی وقتا حرفاشو نمیفهمیدم انقدر که با لهجه حرف میزد. ولی دوستش داشتم خیلی باهام مهربون بود. با هلیا تو پارکینگ بین وسایل تئاتر اسکیت میکردیم و من یاد کنسرت سوم دبستانم میفتم. اول راهنمایی انقدر همه تو کلاس دیوونه بودن و خوش گذشت وقتی ته سال گفتن سال دیگه کلاسامون عوض میشه تا 3 روز گریه میکردم.
تابستون کتابای هری پاتر و خوندم و تقریبا کل زندگیم عوض شد. یادمه داییم هر دفعه که میومد خونمون من داشتم هری پاتر میخوندم و دیگه میخواست کتابو از دستم بگیره. تو جاده ی شمال هری پاتر 5 میخوندم. همه وایساده بودن چایی بخورن، سیریوس مرد.
دوم و سوم دوستای جدیدی که تقریبا همشون هنوز دوستامن(زهرا میدونم شرط بسته بودم ولی خودمم باورم نمیشه!) امینمی که تو بلغارستان کشف کردم و هنوز میتونم آهنگاشو به طور مداوم گوش بدم، راه برم و بلند بلند با صدای داغونم در هر مکانی آهنگاشو بخونم بعدم مسیح غر بزنه که روحیتو خشن میکنه و من روم نمیشه بهش بگم من با این آهنگا خوابم میبره.
دبیرستان پر از تغییر بود. تغییر خودم و بقیه. اول دبیرستان منتظر یکشنبه ها و چهار شنبه ها بودم چون خانوم اقدامی شبیه آب خنک کنار دست آدم بود تو شبایی بود که تشنه از خواب میپری. خیلی سر کلاسش گریه کردم و سعی میکردم نبینه. خیلی باهاش حرف داشتم که امیدوار بودم بتونم بهش بزنم ولی نزدم و تو ذهنم دوره کردمشون.نمیدونم چرا نگفتم. یه بار شعر من هم میمرم رو خوند و تهش گفت " منم جزو بند آخرم. جزو اون دسته ای که اهمیت چندانی نداره و صرفا با مرگشون شاید میزان زباله ی کره ی زمین کم بشه" میخواستم بمیرم. میخواستم بمیرم اما اون مطمئن شه از با ارزش ترین آدمای موجود تو کره ی زمینه. میخواستم بمیرم بفهمه من جزو اون دسته ام نه اون.نمیدونم چرا نمردم. روز آخر گریه میکردم بغلم کرد گفت ما دوتا خیلی با هم حرف زدیم.با چشمامون. و من باز گریه کردم.گفت هیچ وقت هیچی تموم نمی شه...برای چی داری گریه می کنی؟
یه روزی رسید که مامانم گفت بیا ثبت نامت کنم بری کمپ. کجا؟ نیویورک. نیویورک؟؟ باور کن منو قبول نمیکنن مامان. همون روز یکی از فامیلامون از آلمان اومده بود خونمون تو سوغاتی هایی که برام اورده بود یه عطر کوچولو بود. بازش کردم زدم به دستم. خیلی خوش بو بود درجا حس کردم یه جون تازه گرفتم. روش رو نگاه کردم نوشته بودLike a trip to newyork. یه لبخند کجی زدم با خودم فکر کردم چه بامزه. چند ماه بعدش وقتی داشتم چمدونمو میبستم عطرمو انداختم لای وسایلم. هیچکی نمیدونست چند ماهه دارم به جمله ی روش فکر میکنم. تازه فرندز دیده بودم و همش به اینکه الان من قراره برم اینجا فکر میکردم. چیزایی که فکر کرده بودم هیچ شباهتی به واقعیت نداشت. جزو تنها واقعیت هایی که از تفکراتم خیلی قشنگ تر از آب در اومد. و حالا بیا و برگرد به دنیای واقعی.
سوم دبیرستان بعد از کمپ بود و شده بودم کسی که دوست داشتم. حاضر نبودم به هیچ قیمتی عوض شم. خوشحالم که انقدر ثبات از خودم نشون دادم. فیلم دیدن شروع کردم. دیالوگا، جمله ها و صحنه ها برام مهم شد. خودمو میذاشتم جای شخصیت ها و شخصیت ها رو جای خودم. برام مهم بود کی چی براش مهمه. دنبال آدمایی بودم که بقیه رو به تشویق کنن که چیزی که دوست دارن باشن. جراد لتو پیداش شد.اگه اون لحظه ای که تو اسکار سخنرانی کرد بهم میگفتین تو دو سال دیگه قرار روز اول دانشگاه رو نری و به جاش تو کنسرت این آقا باشی قطعا میزدم تو سرش و چپ چپ نگاهش میکردم. ذوق قبل، حین و بعد از کنسرت از خفن ترین تجربیات زندگیم بوده.
پیش دانشگاهی سالی بود که در کمال نا باوری بهم خوش گذشت. چند تا دوست جدید. گرگ. دد بد ود. برف خوردن های منو خاطره. آسمون. خشکسالی و دروغ و آقای بابایی. شال سبز خشایار. قیامت.پالادیوم قبل عید با بادکنک. کوسکو. سورپرایز خونه ی خاطره. دیده شدن. تابلو شکوندن. آدری روی دیوار. خاطره آخرین انسان روی دیوار خرد. لباس اتاق عمل. گریز آناتومی آخرین پنجشنبه ی قبل کنکور. کوکا کولا اینا. پن کیک. فرار از خانوم مظلومی. ام اند ام نارنجی. پشتم گرمه. خیلی از این وقتا رو میشد به جاش درس خوند ولی حتی ذره ای پشیمون نیستم که جاشون درس نخوندم.
دانشگاه. حتی وقتی تو مدرسه بودیم هم مطمئن بودم از اینکه دیگه هر روز قرار نیست بدون دغدغه دوستامو ببینم ناراحت باشم خیلی وقتا هم اینو به خیلیا گفتم و اونا گفتن نه امکان نداره و دیگه خیلی خستن. داشگاه. دانشگاه. جدا نمیدونم چی میشه گفت راجع بهش. تنها خوبیش یاس و المیران که میشه باهاشون همون جوری که هستم باشم. میتونیم سر کلاس ایستایی نمک بکشیم و استاد تا 2 ترم بعدش یاد آوری کنه که اون صحنه بهترین صحنه ای بود که تو دوران تدریسش دیده بود و دراگ دیلر صدامون کنه. میتونیم با سر بریده ی چوب کبریت ها که یاس به خاطر هر کدومشون با من دعوا کرده چون سرشون رو بریدم ماکت بسازیم و تحویل استاد بدیم. یا سر کلاس آلوچه بخوریم و مراقب باشیم استاد نینه یه وقت ویار کنه. یا ادای رون و هری رو سر کلاس اخلاق در بیاریم یا من زیپ سویشرتمو تا ته صورتم بکشم بالا و بمیریم از خنده. یا تو دارالفنون زندانی شیم با یه شلنگ پر آب و متر. دانشگاه. اگه این دوتا احمق نبودن قطعا ترم 3 انصراف داده بودم. دانشگاه. عاشق شدم؟ نمیدونم کراش بود یا عشق یا چی. هر چی بود گذشت. گذشت؟ خودمم نمیدونم بذار بحث آقای blue jeans white shir که دیگه نمیبینمش با اون موهای افشون و زنجیرای تو گردنش و نگاه ناقذ و اعصاب داغون و چشمک و پینک فلوید و سیگار رو به روی دانشگاه.ویدئو های گیتار برقیش. دانشگاه. نمیدونم شاید اگه جرات بچگیمو داشتم منطقی مامانم رو قانع میکردم و دیگه نمیرفتم.
تابستون 19 سالگی با این حال که کم بود ، با اینکه بابا بزرگم آخرای تیر دیگه نبود و اولین مرگی بود که خیلی برام سخت بود، با اینکه فهمیدم نمیتونم برم سال دیگه جام جهانی، با اینکه باز تهش دانشگاهه خوب گذشت. دوباره رفتم استخر و مدت ها بود انقدر آزادی رو حس نکرده بودم. تنیس شروع کردم که با وجود بی استعدادیم لذت بخشه. گیتاری که بچه ها برام خریدن و یه فرصت دوباره میتونم به موسیقی بدم چون جاش تو زندگیم خیلی وقته خالی بوده.
من 20 سالم شده و خیلی همه چیزای زندگیم نیمه کاره تر از اونیه که بخوام برای شروع یه دهه ی جدید آماده باشم. نه آماده نیستم و شاید همین آماده نبودن سورپرایزهایی رو برام داشته باشه که برام جذاب و مهیجش کنه. من میدونم ته دلم همون دختر بچه ایم که با اینکه ممکن بود خروس جنگی چشمشو از کاسه در بیاره باز میدوئه میره دنبالش. حتی با این حال که تارا بهم گفته حس نمیکنه من دیوونم خودم میدونم که دیوونم.
من 20 سالمه و خودم اولین کسی هستم که باورش نمیشه. شماها باورتون میشه؟
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 0:0 توسط Mobina|
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشفی