با اینکه کلی دفتر دوست داشتنی و دوست نداشتنی داشتم دفتر جدید گرفتم. البته تقریبا کادو بود-کادویی که به زور نیکو رو مجبور کردم برام بخره- و تقریبا مطمئن بودم این دفتر مورد علاقم تا به این روز خواهد بود و در نتیجه سخت ترین دفتری که توش قرار بود بنویسم. فکر میکردم سال ها باید تو نوبت باشه تا جرئت کنم توش بنویسم.
امسال روز اول عید دفتر قبلیم رو که توش مینوشتم برداشتم تا با یه نوشته تو سال جدید اعلام وجود کنم. با اینکه نوشته هام توش برام خیلی دوست داشتنی بودن اما حس کردم نمیتونم اون همه سیاهیش رو تحمل کنم. سیاهیایی که تموم شدن مدرسه و دانشگاه و کلی چیزای دیگه 3-4 ساله نذاشته بودن مداوم و اون جوری که دلم میخواست تو دفترم بنویسم. خیلی یهویی یه خودکاری که حتی نمیدونستم مینویسه یا نه رو برداشتم و دفتر مورد علاقمو برداشتم و شروع کردم نوشتن. دیگه شروعش کرده بودم. اینجا اولین نقطه ای بود که امسال خودمو از comfort zone ام کشیدم بیرون. شاید خیلی مسخره به نظر بیاد ولی خیلی کمک کننده بود. همین یه کار شد شروع یه زنجیری که تا الانم که هنوز تو شوک امضا کردن نمره ی 12 طرحمم ادامه داشته.
یادمه سال پیش دانشگاهی یه بار بابایی شنید که به درسا گفتم بابایی خودش دکتره میدونه کدوم قرص سردرد بهتره و یهو برگشت سمتم و گفت من دکتر نیستم. و بعد تعریف کرد از اینکه همه ی درس هاش اوکی بود بجز یکی که پاسش نمیکرد و رفت با استادش صحبت کرد و بهش قول داد هیچوقت دکتر نشه و استادش قبول کرد پاسش کنه. اون موقع حس کردم من هیچوقت نمیتونم چنین کاری بکنم ولی امروز با اینکه استادم داشت از تعجب دق میکرد و گریش در میومد بهش گفتم من معمار نمیشم. قطعا ترجیح میدادم نگه "چه حیف" ولی با گفتنش هم تغییری تو ذهنیتم ایجاد نشد.
الانم اینا رو مینویسم اینجا که ثبت شه امروز. که یه وقت یادم نره "الان" این بهترین کار و کمکی بوده که میتونستم به خودم بکنم. حتی اگه بعدا نتیجش هم چیز بزرگی نشد.
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشفی