چند روز پیش بیکار بودم و دلم میخواست حس کنم میتونم آدم به درد بخوری باشم. اول تصمیم گرفتم کتاب بخونم و بعدم ویدئو درست کنم( حس یادگرفتن و خلق کردنم خیلی برام رضایت بخشه) ولی مغزم دیگه از خوندم تفکرات ارسطو و فرانسیس بیکن شروع کرد سوت کشیدن و نداشتن خلاقیت کافی برای درست کردن ویدئو باعث شد دکمه ی آپدیت شدن لپتاپ و گوشی رو با هم بزنم تا یه مدت تو سکوت زندگی کنم. دلم میخواست یه چیزی درست کنم که متاسفانه به دلیل کمبود امکانات موفق نشدم. دراز کشیدم رو زمین و به در و دیوار اتاقم خیره شدم. با چشمام تو اتاقم گشتم و تایپ رایتر خاک خورده ی نازنیمو دیدم. یاد اون موقعی افتادم که از جمعه بازار خریدمش و آقای فروشنده با تعجب هی میپرسید مطمیئنین میخواینش؟ و بابام تا لحظه ای که پولش رو دادم و تحویلش گرفتم فکر میکرد فقط دلم میخواد یه دونش رو از نزدیک ببینمو شوخی میکردم که میخوام بخرمش. ولی اون موقع تو اون زمان میدونستم باید بخرمش. احتیاج داشتم به یه چیز فیزیکی که فقط مربوط باشه به نوشتن. که ببینمش تو اتاقم و یادم بیفته بعضی وقتا باید بنویسم و چقدر تو گذشته این نوشتن ها کمکم کردن. چه تو وبلاگم، چه دفتری که برای سبا نوشتم، چه یادداشت روزانه هاییم که نصف بچه های کلاس از یه جایی به بعد میخوندنش و من باورم نمیشد دلشون بخواد بخوننش و چه چیزایی که برای خودم نوشتم و شاید هیچوقت خونده نشن. تایپ رایترم دیگه کار نمیکرد. آخرین بار برای هومن باهاش نوشتم و اون دفعه سعی کردم تمیزش کنم تا راحت تر بشه باهاش نوشت و گند زدم. تمام گرد و خاک به تک تک تیغه ها چسبیده بود و باید به حروف فشار میاوردی تا چیزی که میخواستی رو بنویسن. باید درستش میکردم. گذاشتمش وسط اتاق. وسایلمو حاضر کردم و با گردن درد نشستم دونه دونه ی تیغه ها رو از گرد و خاک پاک کردم. الان نصفشون درست شدن و من به طرز مسخره ای از اون موقع برای خودم راحت تر مینویسم. شاید یه روزی بیشتر و بهتر نوشتم. شاید سبا راست میگه که من باید نویسنده شم. سال هاست تنها چیزی که از کتاب چاپ نشدم میدونم اینه که قراره تقدیمش کنم به سبا.
برچسب:
نویسنده: یگانه کاشفی