وقتی مرد گریه نکردم.شاید فقط لحظه ی آخر یکم براش ناراحت شدم .بعد که گذشت،بعد که فهمیدم، کلی گریه کردم.گریه کردم چون حقش نبود اینجوری زندگی کنه، انقدر پشت سرش بد فکر شه و چیزی نتونه بگه.گریه کردم چون ناراحت بودم که یه کم از وجودم لحظه ی مرگش خوشحال بود.و فهمیدم که تا همیشه دوستش خواهم داشت. حالا هست و من باز گریه میکنم که نمیشه آینده ای که براش پیش میاد رو، آینده ای که برای خیلیا پیش خواهد آمد رو، نمیشه تغییر داد. و کاش میشد. و اون واقعی نیست و من به تمام آدم های واقعی ای که مثل اون هستن فکر میکنم و دلم میخواد هیچوقت نتونم راجع به کسی حتی ذره ای اشتباه فکر کن...
ادامه مطلب