خرید بک لینک

فکر کنم هیچ وقت دیگه‌ای تو زندگیم اندازه‌ی الان احساس تنهایی نکردم. شایدم یادم نیست.

برچسب: نویسنده: یگانه کاشفی تاريخ: شنبه 22 آذر 1404 ساعت: 18:41

راستش فکر نمیکردم دوباره اینجا بنویسم. الان هم خیلی چیزی ندارم بنویسم. از دیروز بعد حرفهای هلیا خیلی یاد دبیرستان و راهنمایی افتادم. تو ذهنم یه سری اتفاقا انقدر هنوز نزدیکن که انگار میتونم بگیرمشون توی دستم و حسشون کنم. یه چیزایی هم انقدر دورن که آدم مطمئن نیست که واقعا اتفاق افتادن یا نه.و با اینکه خودم تو مسیر بین این چند سال زندگی کردم انگار نمیفهمم چی شد که کارهامون، حرفهامون، انتخابهامون به اینجا رسوندمون. البته که شاید جای درستیه و اگه اینجوری پیش نمیرفت خیلی چیزا و حسهایی که الان دارم رو نمیداشتم.نمیدونم. دارم چرت و پرت میگم.بیخیال. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه کاشفی تاريخ: يکشنبه 13 اسفند 1402 ساعت: 13:17

ماسه ها فراموش کارترین رفیقان راهند...پا به پایت می آیند...آنقدر که گاهی...سماجتشان در همراهی حوصله ات را سر می برد...اما کافی است تا اندکی باد بوزد یا خرده موجی برخیزد...تا برای همیشه از حافظه ی ضعیفشان رد پایت پاک شود...ما از نسل ماسه نیستیم...از نسل صدف هاییم...صدف هایی که به پاس اقامتی یک روزه تا دنیا دنیاست...صدای دریارا برای هر گوش شنوایی زمزمه می کنند...خوش اومدی...نظر یادت نره...! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه کاشفی تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 19:08

امروز اعتدال بهاریه و من از خودم مطمئنم که نمیتونم بیدار شم و طلوع خورشیدو تماشا کنم. میدونم خیلی زیبا خواهد بود و بعدا ناراحت میشم که بلند نشدم تا از پشت ساختمونا دنبال خورشید بگردم. ولی قول میدم جبران کنم. یه روزی میرسه که همت میکنم و خیلی زود از خونه میزنم بیرون و میرم یه جایی که ساختمونل مزاحمم نباشن و طلوعشو تو ذهنم حک میکنم. یکی از همین روزا. شاید حتی تو همین سال جدید اتفاق افتاد.

بهارتون مبارک.

برچسب: نویسنده: یگانه کاشفی تاريخ: شنبه 24 فروردين 1398 ساعت: 16:08

I like to see the world. I like to know different people, different caltures. But right now I can't do that. So I watch movies and I read books to fill that hole. One second I'm in paris with audrey hادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه کاشفی تاريخ: دوشنبه 13 اسفند 1397 ساعت: 10:26

تو ماشین نشسته بودیم داشتیم راجع به فیلم و سینما حرف میزدیم. یهو گفت راستی فهمیدی استنلی دونان فوت کرده؟ گفتم استنلی دونان؟ چقدر اسمش آشناست! کدوم بود. یکم سکوت کردم و جفتمون با هم گفتیم singing in the rain. بعدش بابا گفت Fuy face. من گفتم Two for the road. بابا گفت charade. یکم دوباره ساکت شدیم تو ذهنم داشتم فیلما رو مرور میکردم و ته تهش رسیدم به صحنهی رقص زیر بارون جین کلی و تمام بارهایی که تو خونه با هم فیلمو دیدیم. فکر کنم بابامم داشت به همون فکر میکرد.

برچسب: نویسنده: یگانه کاشفی تاريخ: دوشنبه 13 اسفند 1397 ساعت: 10:26

یه تعدادی اپیزود هست تو گریز آناتومی که بچگی مردیت رو نشون میده و توی یه چرخ و فلکیه. از دور میبینه که یکی میاد و با مامانش که بیرون از چرخ و فلک وایساده حرف میزنه و مامانش ناراحت میشه و اولش گریه میکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه کاشفی تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 3:22

[شب/ داخلی/ اتاق] بچه ها در حال کانکت بازی کردن هستند. الهام راوی بازی است و با حرف "ل" بازی شروع شده است. نورا: یه شهری تو آلمان نیست؟ مبینا و پارسا( به طور همزمان): کانکت! مبینا و پارسا و نورا شمارشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه کاشفی تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 3:22

داشتم کنسرت mtv vma سال 2010 Eminemو میدیدم و علاوه بر اینکه نزدیک بود گریه کنم انقدر برام دوست داشتنی بود فهمیدم از اون هم 9 سال گذشته! 9 سال!!! من به نظرم فوقش 2016 باشه، تازه با ارفاق.

برچسب: نویسنده: یگانه کاشفی تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 3:22

سردمه. میدونم چیز جدیدی نیست. خیلی سردمه. انگار تو زمان یخ زدم. ثابت موندم. خودم و روحم و تفکراتم و ترسام و رویاهام و هر چیز دیگه ای که بهم ربط داره. میتونم ببینمشون، حتی نمیتونم پلک بزنم که یه لحظه جلوی چشمم نباشن، ولی نمیتونم برسم بهشون. شاید همیشه یخ زده بمونم و خیلی برام دردناکه. من تو یه نقطه ای از زندگیم که نفهمیدم یخ زدم و زمان بعدش همونطور گذشت.

برچسب: نویسنده: یگانه کاشفی تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 3:22

وسط دعوای سنگینی که داشتیم ماهیمون(مایکل آنجلو) مرد. دیگه نمیدونم برای خودم دارم گریه میکنم یا اون.

برچسب: نویسنده: یگانه کاشفی تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 3:22

همیشه از درست کردن وسایل لذت میبرم. از بچگی اینجوری بودم. مداد نوکی هامو مخصوصا خراب میکردم و بعد با حوصله میشستم درستشون میکردم. خیلی حس خوبی داره وقتی میبینم دوباره میتونن کار کنن و منم یه نقشی تو اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه کاشفی تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 3:22

بعضی وقتا حس میکنم مامانم مخصوصا یه سری کارا رو زیر لب بهم میگه انجام بدم که نشنومشون و بعدش باهام دعوا کنه که چرا انجامشون ندادم. شاید چون خیلی حرف دیگهای باهام نداره بجز اینکه هر از گاهی ایرادامو به روم بیاره و باهام دعوا کنه. منم میام تو اتاقم و به ترتیب فیلترهای حذف صدا رو استفاده میکنم. در، هدفون، پتو.

برچسب: نویسنده: یگانه کاشفی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 18:35

Either I have a really strong imagination or I'm just a good detective.

برچسب: نویسنده: یگانه کاشفی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 18:35

با اینکه وبلاگ برای کلمه خودش فرستادم ولی دیدم ثبت موقت شده بود دلم نیومد حذفش کنم از اینجا. اول میخواستم چیزی نگم، رفتم بخوابم، خوابم نبرد. دیدم نمیتونم چیزی نگم، دیگه هر چی اومد تو ذهنم نوشتم:آدم باید خوش شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه کاشفی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 18:35

صفحه بندی