Neo
-
تاریخ: 1395/8/16 ساعت: 17:23
I know you're out there. I can feel you now. I know that you're afraid. You're afraid of us. You're afraid of change. I don't know the future. I didn't come here to tell you how this is going to end. I came here to tell you how it's going to begin. I'm going to hang up this phone, and then I'm going...
I want waffle sundays too
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 11:41
Alex: I want waffle SundaysMeredith: Am I suppose to know what that means?Alex: Every Sunday, I wa a do waffles. Like a family. All of us. You, me the kids, pierce, everybody. All together.Meredith: ok.Alex: I wa a do that as long as we can. Before you know, I go away. It's important to me.Meredith:...
so lost without you
-
تاریخ: 1395/7/28 ساعت: 20:35
سلام. دوم راهنمایی بودم. یادمه هنوز چیز خاصی پیدا نکرده بودم که حس کنم اونقدر دوستش دارم که قسمتی از وجودم باشه. تابستون که شد هری پاتر رو پیدا کردم تازه فهمیدم چقدر عجیبه اگه یه چیزی بتونه قسمتی از وجود آدم بشه. فکر میکردم خیلی طول بکشه تا چیزای دیگه ای هم پیدا کنم. بلغارستان بودیم. داشتم هری پاتر ...
What is dead, may never die
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 22:17
The more people you love, the weaker you are. You'll do things for them that you know you shouldn't do. You'll act the fool to make them happy, to keep them safe. Love no one but your children. On that front, a mother has no choice. They've made us both stronger. All of them. They have no idea how s...
Enchantress
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 18:00
Don't wake my dark side.
Mr. Robot
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 18:00
Elliot: There's a saying. The devil's at his strongest when we're looking the other way, like a program ru ing in the background silently, while we're busy doing other shit. Daemons, they call them. They perform action without user interaction. Monitoring, logging, notifications. Primal urges, repre...
F-university
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 18:00
کلا ۲ روزه دانشگاه شروع شده انقدر حالم گرفتست که دیگه حوصله ی هیچی رو تو زندگیم ندارم.جدا حس میکنم تا ته همین ترم دووم نمیارم چه برسه یه تموم کردن ۶ ترم. هیچ سال تحصیلی رو انقدر تو زندگیم بد شروع نکرده بودم.
گذشته
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 18:14
دیشب هممون نشستیم سر یه میز. همه ی باقی مانده هامون. داشتیم فکر میکردیم دفعه ی قبلی که اینجا بودیم چقدر سالن بزرگتر بود چون قدهامون نصف الان بود. الان مریم ازدواج کرده و بچه داره و ما اومدیم بچه رو ببینیم. نیوشا عقد کرده و نامزدش رو برای اولین بار دیدیم. قیافه ی پارسا و عسل انقدر عوض شده که اگه تو خ...
Mr. Y
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 18:14
نمیدونم به خاطر تناقض آهنگاش با چیزی که تو تصورم بود دوستش دارم یا ربطی نداره و جدا دوستش دارم پ.ن: هر جوری مینویسم جمله بالا یه جوریه!
تولدام هر3 سال یه باز مزخرفن
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 16:58
چند روزی بود خیلی حس های خاصی به اتفاقات واقعی ای که تو زندگیم میفتاد نداشتم و خیلی ناراحت بودم چون دست خودم نبود و دلم نمیخواست اینجوری باشم.اتفاقی هم نیفتاده بود که بگم به خاطرش دیگه چیزی نمیتونستم حس کنم. امروز انقدر عصبانی و ناراحت شدم که نمیتونستم موقع حرف زدن دندون هام رو از رو هم ور دارم. پلک...
The silver doe
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 14:05
وقتی مرد گریه نکردم.شاید فقط لحظه ی آخر یکم براش ناراحت شدم .بعد که گذشت،بعد که فهمیدم، کلی گریه کردم.گریه کردم چون حقش نبود اینجوری زندگی کنه، انقدر پشت سرش بد فکر شه و چیزی نتونه بگه.گریه کردم چون ناراحت بودم که یه کم از وجودم لحظه ی مرگش خوشحال بود.و فهمیدم که تا همیشه دوستش خواهم داشت. حالا هست ...
light of the seven
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 14:05
انگار بهش معتاد شدم. یه جور دردناکیم وقتی نیست; حس میکنم باید خودم رو جمع کنم مثل تو صحنه ی آخر requiem for a dream. تو مغزم میخونمش با پیانو میزنمش و غصه میخورم که نمیتونم ویلن سلش رو هم بزنم و کاش یه روز بتونم. وقتی شروع میشه حس میکنم یه چیزی میره تو بدنم میچرخه، میرسه به مغزم، مغزمو خاموش میکنه. ...